امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

دعا برای از بین رفتن غم ها

دعا برای از بین رفتن غمها ترجمه: منزه است خداوندی که برطرف کننده غم ها است. غم و مشکل من را برطرف کن، بر ضعف و کمی چاره ام رحم کن و مرا از جایی که گمان نمی کنم روزی ده ای پروردگار جهانیان. ...
30 فروردين 1393

خاطرات روز جمعه

سلام خوبی بابایی امروز صبح که از خواب بیدار شدیم مامانی گفت که گل پسرمون چرا خبری ازش نیست لگد نمیزنه منم دستم رو گذاشتم رو شکم مامانی و بهت گفتم که بابایی یه لگد بزن تو هم بعد چند دقیقه چند لگد زدی ما هم خوشحال شدیم فکر نکنم دیگه اینترنت دم دستم باشه تا چند وقت دیگه اما دعا میکنم که خوب سر حال باشی بابایی ماچ  دوست دارم فعلا ...
29 فروردين 1393

دل نوشته بابایی برای پسرش

سلام خوبی نفس بابایی می بخشید دیر برات یاداشت میزارم دوست دارم عسیسم من و مامانت امروز رفتیم بیرون لباس و وسیله برات انتخاب کنیم امیدوارم خوب سر حال باشی بی صبرانه منتظر به دنیا اومدنتم انشالله نفس بابایی سالم و سر حال دنیا بیای از خودم نمی تونم تعریف کنم اما مامان خوب مهربانی داری هم تو هم مامنی رو خیلی دوس دارم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس شبت خوش عسیسم نفسم غنچه زندگی من و مامانی
28 فروردين 1393

24 هفتگی

سلام جوجوی مامان خوبی قند عسلم  عزیز دلم امروز شدی  هفته هورا عزیزم فقط ١٤ یا ١٥ هفته دیگه مونده  اونوقت میتونم بغلت کنم  ماچت کنم  عزیزم چند تایی از دوستای وبلاگیت بزودی دنیا میان مثل عرفان و علی و محمد سجاد و مهیلا  من که خیلی براشون خوشحالم  و براشون ارزوی سلامتی میکنم  فکر کنم دوستات سه ماه از تو بزرگتر باشن  عزیزم بی صبرانه منتظرم این سه ماه و چند روز هم تموم بشه  بغلت کنم  فکر میکنم سه ماه و ده روزی مونده   عزیزم برا مامانت دعا کن تا ناراحتی ها و نگرانیام کم بشن همه چی تو ماه مرداد معلوم میشه ماه مرداد ماه مهمیه برام دعا کن همه چی به خیر و خوشی تموم بشه دوست ...
26 فروردين 1393

23 هفتگی

سلام گل پسرم  خوبی قند عسل مامانی امروز شدی هفته عزیزم دلم پریرو که رفتم دکتر خانمه بعد از چک کردن وزن و فشار خونم میخواست صدای قلبتو چک کنه هر چی میگشت پیدا نمیکرد یه لحظه مامانو ترسوندی عزیزم  بعدش یه دفعه پیتکو پیتکو صدای قلبت اومد  و منو خوشحال کردی و خانمه گفت همه چی مرتبه خدا رو شکر   فقط کمر دردی که رگفته بودم رو به خانم دکتر گفتم یه چند تا قرص بهم داد و گفت چیز مهمی نیست منتها از تو اینترنت خوندم این قرصاا برای خانم بار دار مجاز نیست و متاسسفانه من دو سه تایشونو خوردم و این منو نگران کرد  پس چرا خانم دکتر برام نوشت  ولی تصمیم گرفتم درد رو تحمل کنم و قرصاشو نخورم خدایی نکرده تو طوری نشی  امر...
19 فروردين 1393

تعطیلات عید

سلام جوجوی مامانی  خوبی قند عسلم  یه دفعه هوس کردم در مورد عید امسال بنویسم جونم برات بگه که ما عید امسالو بیشترش خونه بودیم روزهای اول تعطیل که من شیفتم بود و سر کار بودم برا همینم نتونستیم جایی بریم جز ٢ فرودین که با بابای بابایی و خاله بابایی رفتیم پارک بیرون شهرمون که اسمش چغا سبزه و کلی آفاتاب سوخته شدیم منم ضد آفتاب نزدم یادم رفت و برگشتیمو از فرداش من رفتم سر کار  و البته تو این مدتی من کلی قرآن خوندم برای سلامتی تو گل پسرم خلاصه تعطیلات دوم که شد بابایی رفت سر کار و من تو خونه همش منتظر میشدم تا از سر کار برگرده  فقط موند ١٣ بدر که دوباره با خونواده بابایی و خاله بابایی رفتیم همون چغا سبز که ایندفعه...
17 فروردين 1393

22 هفتگی

سلام جوجوی مامانی  خوبی گل پسرم  هفتگیت مبارک عزیزم ایشالله ٢٢ سالگیت رو ببینم جیگر من حالا دیگه تکون خوردناتو قشنگ حس میکنم فدات بشم که اینقدر آرومی و فقط صبح و شب تکون میخوری  شنبه صبح که بابایی دستشو گذاشت رو شکمم دو بار زدی زیر دستش قربونت برم  اون لحظه داشتم از ذوق میمردم   فکر کنم صبح پا میشی صبح خیر میگی و شب میخوای بخوابی شب بخیر میگی  یا شایدم کل روزو خوابی و فقط اون دو بار بیدار میشی عزیزم اینو بدون که من و بابایی خیلی خیلی خیلی دوست داریم و منتظر دنیا اومدنتیم هر چند که دیشب من و بابایی در مورد سختیهای بچه داری حرف میزدیم ولی برا مامانی دعا کن سختم نباشه همونطوری که حاملگیت برام سخت نبود...
11 فروردين 1393

شروع 5 ماهگی و هفته 21

سلام جوجوی مامانی  عزیز دلم دیروز شدی  هفته  و البته فردا میشی ماه  تموم  نصف راهو طی کردیم عزیزم  دلم میخواد این 4 ماه هم زودزود تموم بشه و بغلت کنم گل پسرم   بابایی ازم خواست از طرفش برات مطلب بنویسم ولی من بازم قبول نکردم خوب خودش باید حرفهای دلشو بهت بگه آخه بابایی یه کم وقت نداره بیاد نت ولی در اولین فرصت خودش میاد و حرفاشو بهت میگه راستی مامانی هر چند که مثل بقیه خانم ها نیستم ولی خوب شکمم اینقدری بزرگ شده که مجبور میشم همیشه یه شال سرم کنم و یه طرفشو رو شکمم بزارم که دیده نشه   آخه نکه من بهم نمیاد بار دار باشم  ولی احتمالا از ماه بعد دیگه مجبور بشم شلوار و مانتو گشاد تن...
9 فروردين 1393

هفت سین 93

سلام عزیز دلم عیدت مبارک خواستم برات عکسهای ٧ سین امسال رو بذارم این هفت سین رو بابایی چیده با سلیقه خودش و البته هفت سین امسال ما این بود  منم یه هفت سین چیدم ولی چون بابایی خوشش نیومد دوباره عوضش کردیم عزیزم سر سفره برا تو و بابایی دعا کردم برا سلامتیتون و برا موفقیت بابایی  عکس بابایی که خلیی دوسش دارم پای سفره البته از نماهای مختلف عکس گرفتم ولی خوب دیدم یکشونو اینجا بزاریم کافیه اینم عکس هفت سین من که بابا دوست نداشت و بهم زدیم و این هم هفت سین مامانم اینا که خاله چیده فقط مونده عکس هفت سین مامان بابایی که اونم چون دست جمعی عکس گرفتیم نشد که تو وبلاگت بزارم    اینم عکس...
4 فروردين 1393
1